ضمن عرض تسلیت به مناسبت شهادت حضرت امام کاظم سلام الله علیه، فرازهایی از زندگی آن بزرگوار را با هم مرور می کنیم:
به امامت رسيدن موسي بن جعفر (عليه السلام)
عبدالله، فرزند امام صادق علیه السلام، پس از شهادت پدرش، چنین روایتی از قول پدرش خواند: «امامت هر امام به پسر بزرگ او منتقل می شود.» و با این روایت گروهی به او گرویدند. جمع فراوانی از آنها، در همان روزهای نخست، بیاساس بودن ادعای او را دریافتند و از وی جدا شدند. عبدالله پاهایی پهن و عریض داشت و به این جهت او را عبدالله افطح (پاصاف) مینامیدند. برخی دیگر به دلیل داشتن سر پهن و عریض به او چنین لقبی داده بودند.
پس از امام ششم، گروهی که به امامت او اعتقاد پیدا کردند «فطحیه» نام گرفتند.
عقاید فطحیه شبیه عقاید مرجئه* بود: آنان درباره حقانیت امام علی علیه السلام و عثمان سکوت میکردند و هیچ موضعی نمیگرفتند و عملاً حدیث شریف رسول خدا را (علی مع الحق والحق مع علی ) نادیده میگرفتند.
امام صادق علیه السلام بر اساس روایتی او را «مرجئی کبیر» نامید. به هر حال عبدالله از سلامت فکر و عمل برخوردار نبود و امام صادق علیه السلام قبل از شهادت، خطر ادعای امامت او را به فرزندش، موسی بن جعفر، گوشزد و تاکید کرده بود که با وی درگیر نشود؛ زیرا بر اساس همین ادعای دروغ، عمری بسیار کوتاه خواهد داشت. همین گونه هم شد و عبدالله پس از پدر بزرگوارش بیش از نه روز زنده نماند.
*مرجئه گروهی از اهل سنت بودند که میگفتند گناه برای افراد باایمان ضرر ندارد و خداوند عقاب بندگان را تاخیر انداخته است.( «ارجاء» به معنی تاخیر است.)
مفضل بن عمر میگوید:
امام جعفر صادق علیه السلام امام پس از خود را موسی بن جعفر علیه السلام معرفی کرده بود ولی پس از شهادتش، پسر او بهنام عبدالله افطح که پس از اسماعیل - که در زمان خود امام صادق از دنیا رفت ــ بزرگترین پسر امام بود، ادعای امامت نمود و گروهی را به دور خود جمع کرد.
موسی بن جعفر علیه السلام دستور داد هیزم فراوانی در میان خانه جمع کردند، سپس اصحاب بزرگ و برادرش عبدالله را احضار فرمود. پس از آنکه همه حاضر شدند به دستور امام، هیزمها را به آتش کشیدند؛ و هیچکس نمیدانست نقشه حضرت چیست.
وقتی شعلههای آتش گسترده شد، امام علیه السلام از جا برخاست، داخل آتش شد و میان شعلههای آتش نشست و شروع کرد به صحبت کردن. یک ساعت به همین منوال گذشت. آنگاه از جا برخاست و از میان شعلههای آتش بیرون آمد و در میان اصحاب نشست. سپس رو به برادرش عبدالله کرد و فرمود:« اگر چنین گمان میکنی که تو امام بعد از پدر هستی، در میان آتش بنشین و با مردم سخن بگو.» عبدالله از زور خجالت و غضب، رنگبهرنگ شد و از منزل امام بیرون رفت.
سفارش امام كاظم عليه السلام به ياران نفوذي
زیاد بن ابی سلمه میگوید:
خدمت موسی بن جعفر علیهالسلام رسیدم. امام با عصبانیت و تعجب فرمود:« تو در دستگاه حکومت غاصب بنی عباس کار میکنی!؟»
گفتم:« آری.»
فرمود:« چرا؟»
گفتم:« عیالوارم و خرج دارم. مجبورم برای آنان کار کنم.»
امام فرمود:« اگر از کوه بلندی سقوط کنم و تکهتکه شوم بهتر از آن است که برای کسی از طاغوتیان ظالم کاری انجام دهم یا بر فرش او قدمی بگذارم مگر با یکی از این اهداف:
برطرف کردن غم و غصه از مومنی گرفتار؛ آزادسازی مومنی اسیر؛ پرداخت بدهکاری یا کمک اقتصادی به مومنی نیازمند.
ای زیاد کمترین کاری که خداوند در مورد عوامل دستگاه حکومتی ظالم میکند، آن است که در مدت طولانی پنجاههزارسالهی روز قیامت، آنها را در خیمهای آتشین نگه میدارد، تا حسابرسی مردم پایان پذیرد.
ای" زیاد" اگر به کار در دستگاه حکومتی ادامه میدهی، با برادران دینیات نیکی کن و با تکتک آنان مهربان باش که خداوند شاهد و ناظر توست.
ای "زیاد" وقتی یاد اقتدار خود بر مردم افتادی، به یاد اقتدار خداوند بر خودت باش و بدان که اقتدار تو تمام شدنی است و اقتدار خداوند ابدی است.»
توصیه به پرهیزگاری در خلوتها
مرزام گوید: به زیارت مدینه مشرف بودم، در خانه ای که توقف کرده بودم کنیزکی بود که پیشنهاد ازدواج با وی را مطرح نمودم و او رد کرد، شب هنگام که دیر وقت بود وقتی به خانه بازگشتم کسی که درب خانه را برویم گشود همان کنیز بود، دست خود را روی سینه وی گذاشتم که او از مقابل من بسرعت دور شد و من داخل خانه شدم.
صبحگاهان که محضر امام ابی الحسن موسی بن جعفر علیه السلام رسیدم حضرت بدون مقدمه و ابتدا فرمودند: یا مرزام لیس من شیعتنا من خلاثم لم یرع قلبه ای مرزام کسی که در خلوتها در قلبش ورع و تقوا و خداترسی نباشد از شیعیان ما نیست.
امام کاظم علیه السلام و راهنمایی مرد جویای حقیقت
شعیب عقرقونی میگفت:
در ایام حج در مکه نزد امام موسی کاظم علیه السلام رفتم. امام بدون مقدمه فرمود:«فردا مردی از اهل مغرب با تو ملاقات می کند. تنومند و بلند بالاست و نامش یعقوب است. راجع من مطالبی می پرسد. بگو که من امام بر حق هستم، و همه سؤالهایش را جواب بده و اگر خواستار ملاقات من بود او را نزد من بیاور.»
فردا وقتی مشغول طواف بودم مردی بلندقد و تنومند به من نزدیک شد و گفت:«می خواهم راجع به دوستت بپرسم.»
گفتم:«چه کسی؟»
گفت:«موسی بن جعفر.»
گفتم:«اسمت چیست؟»
گفت:«یعقوب.»
گفتم:«اهل کجا هستی؟»
گفت:«مغرب.»
گفتم:«مرا از کجا می شناسی؟»
گفت:«دیشب در خواب دیدم که شخصی نشانی تو را به من داد و گفت هر چه می خواهی از او بپرس.»
من نیز هر چه میدانستم گفتم و او را با امام آشنا کردم، و طولی نکشید که او از شیعیان امام شد.
لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمائید...