مجروح با قطع عضو از ناحیه مچ دست و زانو راست مواجه گردیده و ساق پای چپش نیز به اندازه 17 سانتی متر از استخوان درشت نی را نداشت .
محل زخم و جراحت کاملا باز بود و استخوان نازک نی نیز به طور واضح دیده می شد .
مجروح توسط چند ین پزشک ویزیت شده بود و همگی بر قطع زانوی پای چپ او نظر داده بودند ولی خودش نپذیرفته بود و هنوز امید وار بود .
پس از مراجعه با دیدن وضعیت و روحیه اش پذیرفتم و با توکل به خدا طی سه مرحله عمل جراحی استخوان نازک نی او را به جای استخوان درشت نی انتتقال دادیم .
پس از گذشت مدتی قطر استخوان نازک نی به اندازه ی کلفت شده که می تواند فشار بدن را تحمل کند و نشکند .
جالبتر اینکه این مجروح با اراده قوی و روحیه فوق العاده در حال حاضر با پروتز مصنوعی دست و پای راست و پای چپ ترمیم شده می تواند راه برود و حتی رانندگی نیز بکند .

 علی صیاد شیرازی

همسر شهيد:
شهادت آرزوي همسرم بود، همه وجود او صرف خدمت به انقلاب و كشور شد و با وجود ساعت هاي متمادي كار شبانه روزي هرگز از كار زياد خم به ابرو نياورد. شهيد صيادشيرازي فردي بسيار صبور بود و دعايش هميشه اين بود كه خداوند به او شهادتش را در راهش را نصيب كند و ما خانوادگي در امامزاده صالح آرزوي شهادت كرديم.
او عاشق ولايت بود و به بسيجي ها عشق مي ورزيد. چرا كه خودش را هم يك بسيجي مي دانست.
فرزند ارشد شهيد، مهدي صيادشيرازي :
تصور مي شد كه ايشان فقط يك فرد نظامي است اما واقعيت اين بود كه پدرم صرفاً يك نظامي نبود.آيت الله بهاء الديني گفت: پدرت يك روحاني بود در لباس نظامي.
درباره ارتباط پدرم با من بايد عرض كنم ايشان من را آزاد مي گذاشت ولي از دور مراقبت مي كرد. مي گفت: بچه ها را نبايد حبس كرد. من 5 ساله كه بودم برايم برنامه داشت و با توجه به علاقه اي كه خودم نشان مي دادم لباس چريكي تنم مي كرد و من را به سخنراني مي برد. برايم خيلي ارزش قائل مي شد. با اين برنامه ها روحيه شهامت را در وجودم پديد مي آورد. من از همان كودكي شاهد بودم كه ايشان چقدر شجاع هستند. حتي محافظ هايش را قال مي گذاشت. شايد بخاطر اين بود كه او اولاً از مرگ نمي هراسيد. ثانياً مي خواست ساده زيست باشد. يادم است كه در دوران كودكي حتي من را به منطقه نظامي و جبهه ها مي برد تا با فرهنگ دفاع مقدس بيشتر آشنا شوم. در جبهه ها هلي كوپترها را كه را مي ديدم يك سرور و نشاط خاصي در من ايجاد مي شد. در جاهايي كه شهدا بودند من را مي برد و يا به خانه هايي كه فرزندان بي سرپرست داشت من را هم مي برد. همه اينها بخاطر اين بود كه من را با محيط اطراف خودم بيشتر آشنا سازد.
آخرين خاطره اي كه از ايشان دارم مربوط مي شود به شب شهادتش. آن شب حال عجيبي داشت. چون از مسافرت آمده بود؛ زيارت حرم مطهر امام رضا (ع) و عيادت مادر گرانقدرش در مشهد، زيارت مشهد شهيدان شلمچه؛ همه و همه روحيه اي تازه به او بخشيده بود اصلاً انگار آماده بود. فردا شبش كه ديگر ايشان شهيد شده بود براي من شبي بسيار سخت و مصيبت باري بود. تازه به عظمت او فكر مي كردم كه در نبودنش چه كنم؟ براي همين بود كه در روز تشييع جنازه وقتي خودم را روي پاي آقا انداختم مي خواستم تمام عقده هايم را خالي كنم. چون او را از پدرم بيشتر دوست دارم.

دختر شهيد :
پدرم در هيچ حال از ياد خدا غافل نبود و قبل از انجام هركاري وضو مي گرفت و مي گفت: كارم را در راه خدا انجام مي دهم. او هنگام شهادت نيز وضو داشت و با پيكري مطهر به آرزوي خود براي شهادت در راه خدا نايل شد. منافقين درحقيقت وسيله اي شدند تا پدرم به آرزويش برسد.
پدرم مرد جنگ و عمل بود و فكر و قلبش در جبهه ها بود و در دوران 8 سال جنگ هرگز حاضر به ترك جبهه ها نبود.
مردم انقلابي و نيروهاي مردمي و سپاهي در سراسر كشور با نام پدرم به عنوان رزمنده اي شجاع و ارتشي دلاور آشنا هستند و محبت او در دل همگان جاي دا ر.

غلامرضا قربانی مطلق

محمد علی صمدی:
برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده وهمرزمان شهید
با سلام و صلوات در پی دیگران سوار شدم .مقصد شهرستان پاوه بود .شهری که به تازگی امنیت نسبی پیدا کرده بود و بچه های سپاه در آن مستقر شده بودند .برادر احمد روی رکاب مینی بوسی ایستاده بود و بچه ها تک تک از کنار او رد می شدند و روی صندلی های زوار در رفته مینی بوس می نشستند .همه خندان و سبکبال ،انگار به طرف خانه های خودشان می رفتند ،توی سر و کله هم می زدند و حتی سر به سر احمد می گذاشتند .صدای برادر احمد برای مدت کوتاهی همه را ساکت کرد :همه هستن ؟کسی جا نمونه ،برادرها چیزی را فراموش نکنند !
غلامرضا دستش را درست مثل بچه کلاس اولی بالا برد و با جدیت گفت :
برادر احمد ،ما لیوان آبخوری مان جا مانده ،اشکالی نداره ؟
خنده از همه بچه ها بلند شد و حاج احمد هم ضمن لبخندی کمرنگ و نمکین، با دست به پشت راننده زد و بدینسان ،حرکت رزم آوران اعزامی از سپا ه خیابان خردمند تهران به سمت شهرستان پاوه آغاز شد .
راه زیادی را طی نکرده بودیم و هر کسی به کاری مشغول بود ،که دوباره صدای غلامرضا بلند شد :
برادرا توجه کنند ،برای شادی ارواح شهدا و رفتگان این جمع ،و برای سلامتی خودمان و برادر احمد ...
و پس از مکث کوتاهی ادامه داد :
الهم سرد هوا ،گرم زمین ،لبو لبو داغ ،آش رو چراغ ،شلغم تو باغ.
در پایان هر فراز از رجز طنز آمیز مطلق همه با هم و محکم جواب می دادیم :هی .
برادر احمد ،چند بار سرش را به چپ و راست تکان داد ،به راحتی می شد از چشمانش خواند :باز این غلامرضا شروع کرد .لبخندی زد و از سر ناچاری با ما همراه شد .به تنها چیزی که فکر نمی کردیم ،آینده و رخداد های آتی بود . حوادثی که بسیاری از همسفران ما را ،که در آن دقایق در مینی بوس نشسته بودند ،از ما جدا کرد و پیش از همه ؛غلامرضا را ...

پسر هر چه به پدرش می گفت ،فایده ای نداشت .حسن آقا همان حرف اولش را تکرار می کرد :
پسر جون ،تو که تو کمیته هستی ،اگه قرار به خدمته ،همین جا هم می شه خدمت کرد ،دیگه پاسدار شدن توی سپاه برای چیه ...؟
اما پسر دست بردار نبود .دائم می آمد جلوی نانوایی و گردن کج می کرد و عین بچه های دبستانی می ایستاد و در خواست خودش را تکرار می کرد .
حسن آقا می گفت :پسر جون ، تو که بچه نیستی 25 سالته ،اگه می خواهی بری خوب برو !اجازه من را می خواهی چیکار ؟
و غلامرضا جواب می داد :اجازه شما برای من شرط است ،من بی رضایت شما کاری نمی کنم .و باز ،حسن آقا لجوجانه پاسخش را می داد :
آخه عزیز من تو که پاسدار کمیته هستی ،پاسدار با پاسدار چه فرقی می کنه ؟
لا اله الاالله ... از طرف دیگه ،تو الان زن و بچه داری ،عزیز من !خدا رو خوش نمی یاد اون بنده خدا را با یه بچه شیر خواره ول کنی ،و آواره کوه و کمر بشی .اصلا ببینم ،تو مگه تو زندگی چی کم داری ؟خونه به این خوبی برات فراهم کردم ،زن به اون نجابتی برات گرفتم ،می خوای اینها را ول کنی به امان خدا کجا بری ؟تازه ،اگه یک مو از سرت کم بشه ،من جواب مادرت را چی بدم ؟
بر خلاف انتظا ر حسن آقا ،غلامرضا به جای اینکه با شنیدن اسم مادرش ،کوتاه بیاد و منصرف بشه با صدایی ملایم ،پنداری که دارد خودش را سر زنش می کند ،گفت آقا جون !تو کردستان دارن جوان های این مملکت را سر می برن ،اون وقت من بنشینم پای زن و زندگی ؟مگه من کی هستم ؟
حسن آقا دیگه هیچی نگفت .چیزی نداشت که بگوید ،می توانست خودش را راضی کند که تنها فرزندش را به پیشواز مرگ بفرستد ،اما غلامرضا سر انجام با سماجتی که از خود نشان داد ،موفق شد با وساطت امام جماعت مسجد محل ،رضایت پدرش را جلب کند .

من از طرف سپاه پاسداران و از طرف برادران مسلمان کرد صحبت می کنم ،البته وقتی این حرف را می زنم نباید این اشتباه بشود که یک نفر از تهران آمده و از طرف برادران کرد صحبت می کند .ما فکر نمی کنیم این مسئله مهمی باشد .اگر یک مسلمان از جنوبی ترین منطقه آفریقا به این مملکت بیاید و سخن بگوید ،ما باید گوش کنیم .این که می گویند درد کرد را فقط کرد می داند ،اشتباه است .ما می گوییم درد مسلمان را فقط مسلمان می داند .درد مستضعف را ،فقط مستضعف می داند .

زمانی که در پادگان بانه مستقر شدیم ؛هر روز صبح الاطلوع برادر احمد همه نیروها را وادار می کرد در آن هوای سرد و زمین یخ زده ؛مدت زیادی سینه خیز بروند تا آمادگی جسمی شان بیشتر شود .او و غلامرضا با یک کلت رولور در دست ،بالای سر نیرو ها می ایستادند و هر کس تنبلی می کرد ،یک گلوله کنار گوشش شلیک کرده و فریاد می زدند بجنب ...یک بار در حین سینه خیز رفتن ،من حسابی خسته شدم و تصمیم گرفتم که هر طوری شده کمی استراحت کنم .دقت کردم و تعداد گلوله هایی را که غلامرضا و احمد شلیک کرده بودند ،شمردم . وقتی که غلامرضا آخرین گلوله اش را شلیک کرد ،من طاقباز دراز کشیدم و نفس راحتی کشیدم .آمد بالای سرم و گفت :یعنی چه برادر ؟بجنب و الا شلیک می کنم .
با رندی گفتم :من دیگه نمی روم ،هر کاری می خواهی بکن .
لوله اسلحه را به موازات گوشم قرار داد و فریاد زد :خجالت بکش برادر ،برو و الا می زنم .
اما من با خیال راحت گفتم :آسمان به زمین بیاید ،من دیگه سینه خیز نمی روم .و او باز هم تهدید کرد :به برادر احمد می گم بیاد خدمتت برسه .
و من که می دانستم اسلحه برادر احمد هم خالی است ،خندیدم و گفتم :بگو بیاد ،باکی نیست .
غلامرضا جریان را فهمید و دست ازسرم بر داشت و آن روز ،من از زرنگی خودم حسابی کیف کردم .

پس از پاکسازی جاده پاوه و استقرار در شهر غلامرضا به عنوان فرمانده سپاه معرفی شد و برادر احمد ،فرماندهی عملیات را بر عهده گرفت .بر خلاف برادر احمد که اقتدار و سخت گیری اش معروف بود ،غلامرضا به شوخ طبعی و ملایمت شهرت داشت .به راحتی با هر کس می جوشید و محبتش خیلی زود به دل می نشست .تنها کسی که به راحتی جرات می کرد با برادر احمد شوخی کند ،همو بود و من متعجب بودم که با این اخلاق و روحیات ،چگونه با برادر احمد چنین رفیق و همدم شده است ؟به خصوص که سیگار هم می کشید ،حال آنکه برادر احمد از سیگار تنفر عجیبی داشت .البته گه گاهی بر سر مسائلی دعوا می کردند ،اما خیلی زود دوباره با هم کنار می آمدند .
غلامرضا زبان فصیح و شیوایی داشت ،زمانی که احتیاج به سخنرانی ،مذاکره ،بحث و یا از این قبیل کارها بود ، برادر احمد او را می فرستاد .هر وقت از غلامرضا علت این امر را می پرسیدم ،بلند می خندید و می گفت :من چهره دیپلمات برادر احمد هستم .

برادر احمد از دست یکی از نیروها شدیدا عصبانی شده بود و در حالی که زیر لب می غرید ،سوار خودرو شد تا خودش را به محل استقرار او برساند .من و غلامرضا هم نشستیم کنارش ،غلامرضا در حالی که سیگارش را آتش می زد سرش را به گوش من نزدیک کرد و زیر لب ،خونسرد گفت :قبل از اینکه کاری دست خودش یا آن بنده خدا بده باید یه فکری بکنیم !
من هم نگران بودم چهره برادر احمد از غضب سرخ شده بود .در این جور مواقع ما جرات نزدیک شدن به او را نداشتیم ،اما غلامرضا عین خیالش نبود و در حالی که نیشش مثل همیشه تا بنا گوش باز بود با زیرکی به صورتی که برادر احمد متوجه نشد ،کلت کمری او را از غلافش خارج کرد و گذاشت تو جیب اورکت خودش بعد در حالی که نفس عمیقی می کشید به من چشمکی زد و آهسته گفت :این طوری خیالمان راحت تر است .
به مقر مورد نظر که رسیدیم برادر احمد مثل فشنگ از ماشین پرید پایین . من هم نگران در پی او . اما غلامرضا خیلی راحت در حالی که به سیگارش پک می زد ،پیاده شد .کلاه لبه دار ارتشی اش را روی سرش جا بجا کرد و قدم زنان به طرف ما آمد ،برادر احمد داشت ،با عصبانیت ،سر نیروی خاطی ،داد وهوار می کرد .البته این را هم گفته باشم ،حق به جانب احمد بود ،آخر آن نیروی سهل انگار ،با بی توجهی به اوامر برادر احمد ،حسابی کلافه اش کرده بود ومن و رضا دستواره هم که آنجا بود ، جرات دخالت نداشتیم .ناغافل برادر احمد دست برد به طرف کمرش تا کلتش را بیرون بکشد که با جای خالی اسلحه مواجه شد !حسابی جا خورد .دیگر آتش غضب از چشمانش زبانه می کشید که دیدم غلامرضا دستی به شانه او زد و سیگار نصفه ای را که بین انگشتانش بود به طرف برادر احمد گرفت و با بی خیالی کامل ،گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده است ،گفت :برادر احمد ،سیگار می کشی جانم ؟اعصابت راحت می شه ها !...
برادر احمد علی رغم اینکه از سیگار بیزار بود ناگهان لبانش به خنده باز شد.
آتش خشمش فرو کش کرده بود و در حالی که سر خود را تکان می داد گفت :لا اله الا الله تو اینجا هم دست از شوخی بر نمی داری ؟
به دنبال او همه ما شروع کردیم به خندیدن .غلامرضا ، همان طور جدی ایستاده بود و وانمود می کرد که از رفتار ما متعجب شده است و بعد از آنکه پکی به سیگارش زد آن را دور انداخت و به ما ملحق شد .